تبليغاتX
آوای بــــــــــارون
 

اینجا

 

امروز

 

دو ساله

 

شد

.

.

.

همین  . . . !

+ نوشته شده در ششم اردیبهشت 1387ساعت توسط ب مثل بـــــــارون


پروردگارا !

بر بندگان بی‌نوای خویش منت گذار

 و درختان باغ را به بار بنشان

 و غنچه‌های نشکفته را به شادابی و صفا بگشای ...

پروردگارا !

به زمین‌های تباه شده ، از برکت باران فرخی بخش

 و بگذار با رنگ گل‌ها و صفای سبزه‌ها

علف‌ کده‌ی ما جلای شادمانی به خودش بگیرد

 و ویرانی‌های ما آباد گردد ... 

پروردگار من !

 به فرشتگان رحمت و رافت خویش فرمان ده

که ابر‌های برکت را به ‌سوی ما برانند و کام تشنه‌ی

ما را با زلال باران سیرآب سازند ...

پروردگارا !

 از ابر رحمت تو بارانی خواهیم که هم‌چون دست رحمت تو ،

 فریاد رس و دست‌گیر و مبارک و کریم باشد ...

بارانی که زوایای مرده‌ی زمین را زنده سازد

و از برگ‌های زنگ‌زده و بارهای غبارآلود ،

زنگ و غبار بزداید ؛ بسیار ببارد و بسیار ببارد ...

سال نو مبارک

+ نوشته شده در بیست و نهم اسفند 1386ساعت توسط ب مثل بـــــــارون |



یک روز دیگر

صبحی دیگر

نشسته ام در ایستگاه مترو

تکرار مکررات می کنم

اینبار صبحم رو با ترانه ای شروع کردم

که تو گوشم زمزمه می کنه :

<  توی کوچه تو سرما
یکی می سوزه هر شب تو خواب
تا تو کنار یه ساحل
بسوزه تنت از آفتاب
تو رو چه به مرگ یه کوچه خواب
خودتو تو ساحل بزن به خواب
واسه خواب تو پشت این نقاب
سر خیلی ها رفته زیر آب . . .! >

مترو با سرعت گذشت

و من در فکر تکاپوی مردم برای خرید عید

به دخترک فال فروش خیره شدم

هنوز که نشستم . . . یعنی سوار نشدم ؟؟؟

 

پ. ن : / تکرار مکررات است به رسم /

با اینا زمستونو سر می کنم
بهارو حس می کنم . . . با هر نفــــــــــــس . . .

+ نوشته شده در هفدهم اسفند 1386ساعت توسط ب مثل بـــــــارون |


خسته ام گردون گردان ،خسته ام
خسته ام ای خسته جانان ،خسته ام
ریشه ای تشنه نشسته زیر خاک
بارشی کو،ابرو باران خسته ام
خشم خورشید و عبور فصل گرم
در کویری خشک و سوزان خسته ام
قلب جنگل با تبر در خاک عشق
وقت اعدام درختان خسته ام
می زند بادی بر آتش های دل
قطره قطره اشک لرزان خسته ام
شب ،پر پرواز من آخر شکست
از نشستن ای رفیقان خسته ام
ساقه ام خالی ز می ،ای تشنگان
جرعه ای،ای می پرستان خسته ام
می چکد این اشک درد آلود من
از شب و این درد پنهان خسته ام . . .

پ . ن : عمری دگر بباید بعد از وفات ما را
                 کین عمر طی نمودیم اندر امیدواری


 

+ نوشته شده در سیزدهم اسفند 1386ساعت توسط ب مثل بـــــــارون |


تارهای بی کوک و
کمان باد ولنگار
باران را
گو بی آهنگ ببار!

غبار آلوده ، از جهان
تصویری باژگونه در آبگینه ی بی قرار
باران را
گو بی مقصود ببار !

لبخند بی صدای صد هزار حباب
در فرار
باران را
گو به ریشخند ببار !

چون تارها کشیده و کمانکش باد آزموده تر شود
و نجوای بی کوک به ملال انجامد
باران را رها کن و
خاک را بگذار
تا با همه گلویش
سبز بخواند
باران را اکنون
گو بازیگوشانه ببار!

پ ن : دلمان  باران می خواهد بسیار . . .



+ نوشته شده در پنجم اسفند 1386ساعت توسط ب مثل بـــــــارون |